"نیست" . . . نیست
"نبود". . . . هم نیست!
اما " بی " . . . . چیز دیگریست !
هست ات، را بی باکانه می برد
جای پا می گذارد . . . تحقیرت می کند
آنچه" بود" است ، آنچه "هست" است را . . . . منفجر می کند!
تو می مانی و غم آنچه باید می بود و نیست
"بی" . . . اساسأ غمناکی ست . . . غم آفرین است
حتی چیزی که نمی خواهی ش، وقتی "بی" می آید، انگار از آن تو بودست و در آغوش تو بودست و دیگر نیست
بودنش حسرت است
وقتی کلبه ای با شاخه های نارونی بزرگ در مزارع سبز، با داس و ماه و گرگ های وحشی شب داشته باشی
و "بی" . . . گدازه های آتشفشان ناگهانی می شود و آن كلبه كه تنها مأمن توست.. بر سرت خراب می كند
می ریزد وحشیانه بر سرت...
در یک لحظه همه چیز . . . تمام است
"بی" رفتن است
"بی" فرو ریختن است
"بی"تهی شدن است
وای از زمانی كه "بی" همراه "تو " می شود
آنگاه عصر ِروزی با آینه های تنها، در اتاق و سوختن ِ"من" است
و عشق من كه دیگر.... تکه تکه شده است
وقتی كه " بی تو " می شوم ....